متن انشای دانش اموز گنابادی ،رتبه بر تر کشوری جشنواره ملاصدرا
متن انشای دانش اموز گنابادی ،رتبه بر تر کشوری جشنواره ملاصدرا

متن انشای دانش اموز گنابادی عارفه پور عیدی که رتبه بر تر کشوری جشنواره ملا صدرا را بدست آورد

متن انشای دانش اموز گنابادی عارفه پور عیدی که رتبه بر تر کشوری جشنواره ملا صدرا را بدست آورد
موضوع: نامه ای به خدا
بسم الله الرحمن الرحیم
با نام خودت آغاز میکنم که سرآغاز هر نوشته ای، پس به نام تو
سلام خدای من، خدایی که آنقدر دور و نزدیکی که برای دیدنت به آسمان ها نگاه می کنم و برای حس کردنت به قلبم، چه تضادّ زیبایی داری خدا.. هنگام نگاهم به آسمان، دستم را روی قلبم می گذارم آرامش دریا دارد و اضطراب طوفان؛ آرامش دریای آن تویی خدای من امّا چه کنم که طوفان آن را بیشتر می پسندم چون مژده ی ناخدای آرامش بخش را می دهد.
خداوندا، تو مایه آرامشی اما چه کنم که قلبم پر تلاطم می شود ولی میدانم خودش فرو می نشیند.
بارالها، نمی دانم چه بگویم ولی می دانم با دلی شکسته بازارَت آمدم، چون تو خود بهای شکسته دلانی، با چشمی گریان و صدایی پر بغض به نزدت آمدم، چون تو خود خریدار اشکهایمی. خداوندا ، چه خوش گفت حضرت صادق که: «تو به هرکس سه چیز بخشیدی: -به هر که دعا کرد، اجابت -به هرکه شکرگذاری کرد، فزونی نعمت و به هرکه توکّل کرد، کفایت کارش را عطا کردی»؛ پس روز و شب به آستانت دست نیاز بر می آورم زیرا می دانم سرانجام این راز و نیاز با تو اجابت دعایم است، از بامداد تا شامگاه به آنچه بخشیدی و دریغ کردی تو را می ستایم و به امید آنکه قطره ای بیشتر از باران نعماتت نصیب من شود و به تو توکل می کنم، چون سرانجام این توکل ضمانت والاترین ضامن است.
خدای من لحظه ای به چشمم نگاه کن ، شاید اشکم بر بارگاهت بیفتد و پشیمانی ام را ببینی، از چه؟ از آنکه آن قدر حسرت نداشته هایم را خوردم که شاکر داشته هایم نبودم، تو را ندیدم، مرا ببخش ؛ از کنار باران رد شدم امّا ندانستم که تو برای خنده زمین به آسمان می گویی بگرید؛ هر صبح بیدار شدم ولی فهمیدم امروز هم از آن توست، حتی از کنار خودم هم عبور کردم و به خاطرم نیفتاد که راه که می روم سرانجامش تویی؟
بارالها ، تو هر روز صبح نادیده می گیری و من هر لحظه نمی بینم، تو خطاهایم را و من عطاهایت را؛ اما اکنون می خواهم خود را واگذارم، به که؟.. به تو، آری به تو، به تو که سودای وجودم از آن توست، به تو که قلبم در گرو توست، به تو که امروز می خواهم هر صبح به یادت بیدار شوم و بگویم:
خدای من ، من یک چیز بیشتر از تو دارم و تو آن را نداری آن خداییست که من دارم و تو از داشتن آن محرومی چه افتخاری نصیبم شده است و نصیب تو نمی شود، آنقدر خدایم خوب و زیباست که اگر تمام هستی دربرابرش سر تعظیم فرود آورند، کفایت زیباییش را نمی کند ، اگر صبح و شب برایش اشک بریزم پاسخگوی خوبی هایش نیست، آری میبینی خدا.. تو همچنین خدایی نداری و من دارم …
خدای من ، قلبم مملوء از ناگفته هاییست که می خواهم با تو بگویم:
می خواهم به تو بگویم که بارالها ف تنهایم مگذار که مبادا نگاهم به نگاه بنده ای از جنس خاک محتاج شود، رهایم مکن که مبادا دستانم را کسی جز تو بگیرد ، پروردگارا میخواهم قبلم موّاج و طوفانی باشد امّا آرامش طوفان آن تو باشی، حاضرم حقیرترین مردم شوم امّا سرانجام این حقیری تو باشی.
خدایا، سکوت وجودم تنها با گفتن نام تو می شکند ، قلبم با گفتن نامت خرد می شود و به من میگوید : بگذار بشکنم، چون کسی که این تکه ها را پیوند می دهد، خدای توست و گفتن این کلمه کافیست که آن تکه ها هر کدام هزار تکه شوندو من شادتر می شوم چون می دانم بیشتر مشغول پیوند دادن آن ها خواهی بود و قلبم میزبان وجود تو خواهد شد، چه میهمانی زیبایی که قلب من میزبان تو باشد و تو میهمان آن، چه فخر بزرگی که خدای آسمان ها و زمین، دمی هم قلب من خانه اش باشد، چه عیبی دارد؟ عجب کلبه ی درویشی خواهد بود امّا می دانم با وجود تو قصر می شود.
تو قلب من را قصر کردی، قصری که به تمام دنیا نمی فروشمش، قصری که اگر بگویند یک لحظه آن را ترک کن، ترک نمی کنم، مگر می شود میهمانم را تنها بگذارم؟… خدای من این میهمانی زیبا را از من نگیر که تا آخر عمر، زیباترین میهمانی جهان خواهد بود.
تمام تک واژه هایم بوی تو را می دهند امّا نمی توانم تو را به زبان قلم وصف کنم، تو به زبان تمام هستی هم وصف نمی شوی چه برسد به قلم که تکه چوبیست، خدای من ، تو تار و پود هستی منی و هر وقت بخواهی این تار و پود گسسته می شود و من نگران نیستم چون می دانم به تو خواهم رسید.
از این پس آماده ی دیدارت میشوم، پس بدرود خدای من…
«خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را
یکی آهسته می گوید ، کنارت هستم ای تنها
و دل آرام می گیرد به یاد او»
(پایان)

منبع:گناپا